تأملی نظری-تاریخی در باب مواجهه ما و تجدد عوامل توسعه‌نیافتگی (بخش دوم)
22 آبان 1400
هلدینگ آموزشی و پژوهشی آوید
22 آبان 1400

تأملی نظری-تاریخی در باب مواجهه ما و تجدد عوامل توسعه‌نیافتگی (بخش اول)

دکتر داوری اردکانی، فیلسوف فرهنگ، رئیس فرهنگستان علوم- دکتر رضا داوری اردکانی، رئیس فرهنگستان علوم- این‌که چرا کشور و مردمی با سابقه علم و فرهنگ، از تاریخ درس نمی‌آموزند مسئله نیست، درد است. هیچ‌کس به نسبت ما با تجدد به‌صورتی‌که تحقق یافته نیندیشیده است. ما همه به جای همفکری و هم‌سخنی ملامتگر یکدیگر شده‌ایم. به سخن یکدیگر گوش نمی‌کنیم. دیگران یا دیگری مجهول را مقصر همه نقص‌ها و نابسامانی‌ها می‌دانیم. ما هیچ‌کدام مسئول هیچ‌چیز و هیچ‌کار نیستیم. همه مبری از تقصیر و بی‌گناهیم و دیگران همه مقصرند.

پرسش از چیستی تجدد و نسبت ما با آن صرف یک کنجکاوی علمی نیست، بلکه برای ما طرح این پرسش و تحقیق در نسبت با غرب متجدد یک ضرورت است. این ضرورت چیست و ما چه نیازی داریم که تجدد را بشناسیم. از چندین قرن پیش آثار صنعتی و تولیدی و فرهنگی تجدد ابتدا درصورت سلاح گرم و کالاهای مصرفی و سپس به‌تدریج به‌عنوان آراء و نظرها و حتی در مواردی به عنوان اصول و احکام شبه‌اعتقادی به ما رسیده و بعضی قواعد و احکام در میان ما احیاناً صورت مسلمات پیدا کرده است. امروز همه مردم جهان با اصول و قواعد و رسوم غربی و شیوه زندگی جدید عمر می‌گذرانند. نظر در اینجا صرفاً به فکر و فلسفه و علم نیست. مردم جهان بیرون از جغرافیای تجدد در نشست و برخاست و خرید و فروش و رفت و آمد و به‌طور کلی، در گذران زندگی فرنگی‌مآب شده‌اند و این فرنگی‌مآب شدن اختصاص به گروه خاص ندارد و از این حیث پیر و جوان، زن و مرد، دانا و نادان، متدین و لاابالی به دین و … و حتی شهری و روستایی با هم تفاوت چندان ندارند. این فرنگی‌مآب شدن به‌خصوص در ابتدا از روی اختیار و با آگاهی نبوده و به‌تدریج و خود به خود صورت گرفته است.

اگرچه ارتباط سیاسی و تجاری ما با اروپا قبل از صفویه در زمان امیرحسن بیگ‌آق‌قوینلو و پس از تشکیل حکومت عثمانی آغاز شد. آشنایی با آداب اروپایی قدری به تأخیر افتاد. اولین ایرانیانی که به اروپا رفتند، از دیدن وضع آن‌جا دچار حیرت شدند؛ اما این حیرت از سنخ حیرت دانایان که پرسش و طلب در پی آن می‌آید، نبود. تماشاگران ایرانی در فرنگ عجایب می‌دیدند و حیرت می‌کردند و مدتی طول کشید تا با آن عجایب خو گرفتند.

می‌دانیم آغاز قدرت سیاسی اقتصادی و نظامی غرب مصادف با راه یافتن ضعف و فتور فرهنگی- سیاسی در سراسر آسیا و آفریقا و ازجمله کشور ما بود. پس طبیعی بود که تجدد و غرب متجدد به‌عنوان قدرت ظاهر شوند؛ در جنگ‌های ایران و روسیه، حکومت ما احساس نیاز به کمک کرد و از فرانسه و انگلستان مدد خواست که البته پاسخی که انتظار داشت دریافت نکرد. تا آن زمان سیاحان و سوداگران غربی به این‌جا آمده بودند. از آغاز قرن نوزدهم پای مسافران ما هم به اروپا باز شد. کسانی هم برای درس خواندن و آموختن علوم و فنون جدید به اروپا و بعد از مدتی هم به آمریکا رفتند. بسیاری از آن‌ها دانشمند شدند، اما کمتر پرسیدند چرا مایی که از قدیم دارالعلم و مدرسه و طب و ریاضیات و نجوم و فلسفه داشته‌ایم، باید برویم از غرب علم بیاموزیم.

شاید در زمره معدود کسانی که علاوه بر درس خواندن به کار و بار اروپا و پیشرفت‌های آن توجه کردند، میرزا صالح شیرازی وضعی ممتاز داشته باشد که در سفرنامه خود به شرح و بیان مختصر پیشرفت‌های اروپا و نظم سازمانی و سیاسی آن پرداخته و وضع سیاست و پیشرفت در کشورهای روسیه و انگلستان را با تحسین گزارش کرده است، اما نمی دانیم چرا میرزا صالح که می‌خواسته است اروپا و سِرّ ترقی اروپاییان را بداند و به توجه اهل نظر و فیلسوفان به گردش امور کشور هم اشاراتی کرده است، این پرسش به خاطرش خطور نکرده که چه چیز باعث شده است اروپا راه ترقی را بیابد و در آن راه وارد شود و چرا آن راه از چشم و نظر ما پنهان و پوشیده مانده است.

میرزا صالح در سفرنامه خود نوشته است: «چون تاریخ انگلند را مفصلا خوانده و طریقه شرع و آیین ولایت‌داری این ولایت را خواندم و آن چه استنباط نمودم، این ولایت هم مثل سایر ولایات، عربستان و غیره، مردم شریر و مفسد و خون‌ریز بوده. از چهارصد قبل الی حال، مردم روی به طریقی نموده‌اند. بالفعل این را بهتر از همه ممالک ساخته اند …» (سفرنامه های میرزا صالح، غلامحسین میرزا صالح، نگاه نو، ۱۳۷۸، ص ۲۹۶). به نظر او، مردم انگلند مردمی شریر و خونریز بوده و ناگهان به فکر ترقی افتاده و در راه صلاح و اصلاح قرار گرفته و به ترقیات بزرگ نائل شده‌اند. این‌که چه شد و چرا از شرارت و خونریزی صرف‌نظر کرده‌اند، در نظر سفرنامه‌نویسِ آشنا با تاریخ انگلستان هیچ اهمیتی ندارد و در پی درک و دانستن آن هم برنیامده است. این وضع فکری تا هم اکنون نیز تغییر چندان نیافته و بر منوال سابق ادامه و دوام داشته است و دارد.

برخلاف آن‌چه غالباً و معمولاً می‌پندارند، قضیه صرفاً این نبود که اروپا پیشرفت می‌کرد و ما همانجا که بودیم، می‌ماندیم. اروپا، اقوام آسیایی و آفریقایی را از زمین تاریخ و فرهنگشان برمی‌کند و آن‌ها را مخصوصاً به مدد قدرت عظیم فرهنگی و تکنولوژیک خود در حاشیه تاریخ غربی قرار می‌داد تا با حسرت، ناظر پیشرفت جهان متجدد باشند و به جای این‌که در جستجوی راه برآیند، قدرت‌های غربی را مسئول و مقصّر وضع نامطلوب خود بدانند و خاطر خود را آسوده سازند. تاریخ توسعه‌نیافتگی با این حاشیه‌نشینی و حسرت خوردن آغاز شد. لازمه در حاشیه غرب بودن و حسرت پیشرفت‌های آن را خوردن نوعی احساس حقارت و ترس و بیزاری است. بیهوده نیست که نویسندگان ما میانه چندان خوبی با غرب و غربی ندارند.

با نظر در پژوهشی که درباره تلقی نویسندگان معاصر از غرب و غربی‌ها صورت گرفته است، درمی‌یابیم کمتر نویسنده‌ای از نویسندگان معاصر ما به غرب و غربی‌ها با نظر مثبت نگاه کرده است، هرچند می‌دانیم همین نویسندگان وقتی پای سیاست به‌میان آمده نسبت به دموکراسی، سوسیالیسم، آزادی و توسعه نظر مساعد داشته‌اند و اگر مخالفتی اظهار کرده‌اند، مخالفت نسبت به خودبرتربینی اروپایی و آ‎مریکایی و بعضی آداب و عقاید و کردارها بوده است. در میان ما، روحیه عباس میرزای جوان که با اعتراف به ضعف و ناتوانی از ژوبر فرستاده ناپلئون پرسید: «علت ترقی روزافزون شما و ضعف ما چیست و چرا ما هرگز به آینده نمی‌اندیشیم…» کمتر وجود داشته است. من به این چرا بسیار فکر کرده‌ام، اما به نتیجه روشنی نرسیده‌ام.

این‌که چرا کشور و مردمی با سابقه علم و فرهنگ، از تاریخ درس نمی‌آموزند مسئله نیست، درد است. هیچ‌کس به نسبت ما با تجدد به‌صورتی‌که تحقق یافته نیندیشیده است. ما همه به‌جای همفکری و هم‌سخنی ملامتگر یکدیگر شده‌ایم. به سخن یکدیگر گوش نمی‌کنیم. دیگران یا دیگری مجهول را مقصر همه نقص‌ها و نابسامانی‌ها می‌دانیم. ما هیچ‌کدام مسئول هیچ چیز و هیچ کار نیستیم. همه مبری از تقصیر و بی‌گناهیم و دیگران همه مقصرند. نه‌فقط روشنفکران، سخنگویان غرب و غرب‌زده خوانده می‌شوند، بلکه آن‌ها هم خود حرف چندانی ندارند و کار اصلیشان این است که همتایانشان را نادان یا بی‌سواد و ضدروشنفکر و مخالف آزادی و غرب‌ستیز معرفی کنند و بگویند اگر روشنفکری در کار خود توفیقی نداشته گناهش به گردن روشنفکران تجددستیز است. مثلاً می‌گویند آل‌احمد مانع شده است که روشنفکری در ایران پروبال باز کند. ما هرگز کتاب غرب‌زدگی و روشنفکران آل‌احمد را نقد نکردیم و نگفتیم از کجا آمده و آیا در آن چیزی هست که بیاموزیم و به کارمان بیاید و اگر آن را یکسره بی‌ربط می‌دانیم، بی‌ربط بودن مطالب را نشان دهیم و مهم این‌که از یاد بردیم که مشهورترین و مؤثرترین روشنفکران همان‌ها هستند که به روشنفکرستیزی متهم می‌شوند.

داوری اردکانی تصریح کرد: کاش وقتی همه را انکار می‌کنیم، مثال و نمونه روشنفکری را هم نشان می‌دادیم و می‌گفتیم وظیفه روشنفکر چیست. ما اهل بحث و نظر نیستیم، بلکه حکم می‌کنیم. ملاک و میزان حکم هم خودمان هستیم. علم و اطلاعات داریم و بلکه مخزن علم و اطلاعاتیم. اما علم در جانمان و در جامعه مان جای خاص خود را نیافته است. افراد و جامعه هر یک آیینه یکدیگرند و همواره در همه‌جا تناسبی میان فرد و جامعه وجود دارد. اگر افراد بیش از اندازه دستخوش پریشانی باشند، معلوم می‌شود جامعه پریشان است و اگر جامعه پریشان است، افراد و اشخاص به زحمت می‌توانند از پریشانی آزاد شوند.

درمورد غرب و تجدد غربی و این‌که از کجا آمد و چه سیری کرد و چه اثری بر زندگی و کار و بار ما گذاشت، هرگز فکر نکرده‌ایم، اما از خوبی و بدی تجدد و ضعف و قدرت و لزوم رو کردن یا اعراض از آن بسیار گفته‌ایم. تجدد یک عقیده یا رأی و نظر و مخصوصاً یک کالا نیست که اشخاص و گروه‌ها با آن موافقت یا مخالفت کنند و آن را بپسندند یا از مصرفش منصرف شوند، بلکه صورت یک نظم پریشان شده‌ای است که آمده و در خانه ما اقامت کرده و اداره خانه را به‌دست گرفته است. البته موافقت و مخالفت را نمی‌توان منع کرد، اما از صرف مخالفت و موافقت با جهان موجود ثمری به‌دست نمی‌آید. در‌شرایطی‌که مدرنیته در سراسر روی زمین مقبول افتاده و همه حتی جدی‌ترین مخالفان لااقل بعضی اصول و شئون و آثار آن را پذیرفته اند، مخالفت در حرف و شعار چه اثری می‌تواند داشته باشد.

اصول تجدد در همه جهان و نزد همه‌کس پذیرفته شده است. همه مردم جهان، اصول آزادی، پیشرفت و تکامل را نه‌فقط پذیرفته، بلکه به آن اعتقاد پیدا کرده‌اند و احیاناً نمی‌دانند این‌ها اصول تجدد است و آن را متعلق به نوع بشر می‌دانند و این مؤثرترین و بیشترین تأیید نظام تجدد و حتی مطلق انگاشتن تاریخ جدید است، زیرا اگر اصول پیشرفت، تکامل و آزادی اصول ثابت علم و عمل بودند، تجدد را لااقل باید حافظ و مجدّد آن‌ها دانست، ولی اصول پیشرفت و آزادی بیان، تا قرن هجدهم در هیچ‌جای جهان و در هیچ فرهنگ و تاریخ و حتی در آتن که یکی از آغازگاه‌ها و سرچشمه های تاریخ غربی است سابقه نداشته یا لااقل به آن تصریح نشده است. دقت نظر در ماهیت علم تکنولوژیک نیز معلوم می‌کند که این علم را صورت کامل علم و نظر دانشمندان و صاحبنظران قدیم نمی‌توان دانست. اصلاً علم متقدمان نسبتی با حرفه‌ها و پیشه‌ها نداشته و تلقی انسان به‌عنوان موجود صاحب اراده و قدرت تصرف نیز در رنسانس پدید آمده است. می‌توان این پیشامدها را در حد خود به اعتباری مطلوب و مغتنم دانست، اما غربی بودن و جدید بودن آن‌ها را منکر نمی‌توان شد. مقصود این نیست که مردم جهان را از بابت پیروی از روش و رفتار اروپاییان ملامت کنیم، بلکه می‌خواهیم بگوییم رسم و راه زندگی جدید در همه جای جهان مقبول افتاده است، هرچند که بسیار کسان هنوز نمی‌دانند رسم و راه زندگیشان به راه اروپا پیوسته است.

گفته شد که در آغاز مواجهه با اروپا بسیاری از ناظران و حتی بعضی سفیران دچار بهت می‌شدند و نمی‌دانستند که چه باید بکنند. اثر سیاسی این وضع این بود که اروپا تعیین می‌کرد کشورهای غیر غربی چه نیازهایی دارند و چگونه آن نیازها تأمین می‌شود. وقتی تعیین و تأمین نیاز به عهده غرب متجدد باشد، پیداست که نیازمندان همه به غرب وابسته می‌شوند. حتی‌اگر با آن سر صلح و دوستی نداشته باشند. توسعه‌نیافتگی بر اثر همین وابستگی به‌وجود آمده است. اگر ممکن بود که دوران تاریخی قدیم هزار سال بدون احساس نیاز به تجدد دوام یابد، آن تاریخ، ضرورتاً تاریخ توسعه‌نیافتگی نمی‌شد.

تاریخ توسعه‌نیافتگی از روزی آغاز شد که مردم در نیاز، خود را شریک کشور توسعه یافته دیده و از برآوردن نیاز عاجز یافتند. مشکل اصلی جهان توسعه‌نیافته این است که نمی‌داند اروپا چگونه اروپای متجدد شده و توسعه‌یافته‌ها چگونه و از چه راه به توسعه رسیده‌اند، بلکه در بیرون از زمان با نگاه حسرت‌بار خود را ناظر صحنه تاریخ و تجدد می‌داند و گاهی نیز با خودفریبی و غروری که می‌خواهد ناتوانی را بپوشاند و از عهده برنمی‌آید. با این داعیه و توهم به تجدد نگاه می‌کند که تعیین کند چه چیزهایش خوب است و بدی‌هایش کدام است و خوب‌هایش را برگزیند و بدهایش را دور بیندازد و خوب‌های خود را به‌جای آن‌ها بگذارد و عجبا که نمی‌داند اگر از عهده این کار برمی‌آمد، گرفتار توسعه‌نیافتگی نمی‌شد و خود بنای نظام زندگی خوب را می‌گذاشت و ضرورت نداشت که در سودا و وهم خود میان چیزهایی که اروپا و غرب پدید آورده است گزینش کند که البته از عهده این کار بر نمی‌آمد و اگر چیزی را برمی‌گزید، نمی‌دانست جای آن کجاست. به‌هرحال، اکنون زمان و تاریخ چنان سیر کرده است که اقوام جهان همه به بازار فرهنگ و سوداگری غرب (و نه به فرهنگ غربی) وابسته شده‌اند و این وابستگی که علاجش آسان نیست، درصورتی تعدیل می‌شود که بتوان در برخی توانایی‌های تجدد و توسعه شریک شد و جز از راه تدوین و اجرای برنامه دقیق توسعه به این مقصود نمی‌توان رسید، اما تدوین این برنامه مستلزم توجه اجمالی به ماهیت تجدد و درک آخرین امکان‌های آن است. شناخت تجدد و غرب متجدد هم به همین جهت اهمیت دارد.

رئیس فرهنگستان علوم اظهار کرد: تجدد و غرب متجدد مجموعۀ کنارهم نهاده افکار، آراء، سازمان‌ها، اعمال، رفتارها، علوم و سیاست‌ها نیست. تجدد یک نظام است که در درون آن تعارض‌های بسیار وجود دارد، ولی تعارض‌ها تعارض عناصر متباین یا به کلی بی‌تناسب که آن‌ها را کنار یکدیگر نهاده و به‌هم چسبانده باشند نیست؛ بلکه در آن عناصری مثل علم، اراده و آزادی در عین این‌که جمعشان دشواری‌ها دارد، به یکدیگر پیوسته‌اند و با این پیوستگی و همبستگی است که غرب به قدرت و چیرگی بر جهان رسیده است. اگر می‌گویند این چیرگی ظلم است، راست می‌گویند. اما قهر و چیرگی را از این نظام نمی‌توان گرفت؛ یعنی تجددی نمی‌توان ساخت که آزادی، علم، رفاه، اخلاق و معرفت داشته باشد و از اعمال قدرت برای سلطه پرهیز کند. تجدد با طرح سیاستمداران ساخته نشده و قدرت آن هم قدرت سیاستمداران نیست، بلکه سیاستمداران از آن جهت که مجری طرح تاریخ جدید بوده‌اند، به‌عنوان مظاهر قدرت شناخته شده‌اند. قدرت تجدد، قدرت علم و تکنولوژی است. تفوق و استیلای سیاسی تجدد و غرب بر جهان هم در سایه قدرت علم و تکنولوژی و فرهنگ پشتیبان آن صورت گرفته است.

اگر کسانی گمان می‌کنند می‌توان طرح جهانی در انداخت که در آن همه خوب‌ها و خوبی‌ها از دین، حکمت، معرفت، اخلاق، صلح، علم، تکنیک و رفاه در آن جمع باشد. باید در وهله اول بیشتر به امکان تحقق چنین طرحی بیندیشند و بدانند که تحقق جهان جدید مسبوق به پدید آمدن بشر به‌عنوان موجود صاحب اراده است و علمش را اراده راه ‌برده است و هنوز هم کمابیش راه می‌برد. این بشر می‌تواند به خدا و دین معتقد باشد، اما اگر به سیر تاریخ جدید نظر کنیم، می بینیم که در ابتدای راه و مثلاً در فلسفه دکارت، خدا بیشتر ضامن صدق و حقیقت بوده و گویی وجود داشته است تا اراده و فکر و علم آدمی را تصدیق و تأیید کند، اما وقتی انسان اروپایی در وادی و ساحت منورالفکری و تجدد پا گذاشت، «کانت» خدا را از وادی علم به ساحت اراده بُرد و او را ضامن و راهنمای خرد عملی دانست. به نظر او، «قانون اخلاق که … به فرض وجود خدا به‌عنوان شرط علاقه ترکیبی بین فضیلت و سعادت نیز مؤدی می شود» (کاپلستون، تاریخ فلسفه، جلد ششم، ترجمه اسماعیل سعادت و منوچهر بزرگمهر، ص ۳۴۵) و شاید همین معنی بود که در زبان داستایوفسکی صورت دراماتیک پیدا کرد، یعنی داستایوفسکی خدا را نه پشتوانه اخلاق، بلکه شرط و ضامن وجود اخلاق دانست و گفت اگر خدا نباشد، هر کاری مباح است.

ما چه نسبتی میان «خود و خدا» و «خدا و جهان» و «جهان و تاریخ» قائلیم. گروهی اصلاً خدا را در این مسائل وارد نمی کنند، بلکه می‌گویند سوسیالیسم یا دموکراسی خوب است و باید برقرار شود و چندان به این برقراری خوشبین هستند که به شرایط برقرار شدنش نمی‌اندیشند و بیم آن است که به خیالی از آن قانع باشند. این‌ها به شرایط امکان چیزها و کارها نمی‌اندیشند و به امکان وجود همه‌چیز در همه‌جا و همیشه قائلند و انسان را دارای اختیار و قدرت تام و تمام می دانند، اما مردمی که اعتقادات دینی دارند و قاعدتاً باید در تحقق هر چیز و هر نظم اراده و خواست الهی را دخیل و شرط بدانند، اندیشیدن به طرح آینده و ساختن جهان باید برایشان اندکی مشکل‌ساز باشد؛ مع‌هذا وقتی تصمیم‌ها و اراده‌های جزئی خود را از خدا می‌دانند، مانعی ندارد که به مدد لطف الهی به تدوین طرح‌های توسعه، در زمانی که خاصه آن ساختن و پرداختن است بپردازند و از تجربه ملت‌ها و کشورهایی که در این راه نکوشیده‌اند و تاوان سنگین پرداخته‌اند درس بیاموزند و متذکر شوند اکنون مردم هیچ‌جای جهان با عوالم قدیم قبل از تجدد نسبت درست و تمام ندارند و همان مردم قبل از دوران تجدد نیستند. هرچند که چیزهایی از فرهنگ قدیم خود را حفظ کرده باشند.

همه مردم جهان اکنون دانسته و ندانسته با ارزش‌های غربی زندگی می‌کنند، هرچند در کنار ارزش‌های جدید بعضی ارزش‌های دینی و اخلاقی خود را نیز حفظ کرده‌اند، ولی آن‌چه راه زندگی، کار و مطلوب‌های مردمان را معین می‌کند، اندیشه یا سودای تجدد است. این تجدد چیست که در همه جا نفوذ کرده است. تجدد را با نظر ابژکتیو و پژوهش‌های رسمی در علوم اجتماعی نمی توان شناخت. مسلماً اطلاعاتی که از کشورهای توسعه یافته و از زندگی مدرن فراهم می‌شود، در شناخت تجدد مؤثر است؛ اما تجدد مجموعه علم، اقتصاد، تکنولوژی، سیاست و اخلاق موجود و حاکم در آمریکا و اروپای غربی و …  نیست. بلکه وجه وحدت آن‌ها و به قول کانت خرد قانون‌گذار جدید است. این خرد، خرد شخصی نیست؛ بلکه تجدد با ظهور این خرد، انتشار و سریان آن در جان‌های مردم زمان رنسانس به‌وجود آمده است. نه این‌که جمعی از خردمندان اروپا نشسته و فکر کرده باشند چگونه جهان را سامان دهند. در جهان جدید، خرد اشخاص هم مظهر خرد کلی تجدد است.

تجدد وقتی آغاز شد که اروپای غربی به برخورداری از این خرد، خودآگاهی یافت. یعنی خرد جزئی از خودآگاهی جامعه و مردم و راهنمای عملشان شد، اما در بیرون از اروپای غربی و آمریکا (شاید به استثنای ژاپن) نسبت مردمان با خرد و ارزش‌های تجدد صورت دیگر داشت. اگر خردِ کارساز و دنیادار تجدد جایی در خودآگاهی اروپای غربی پیدا کرد، مردم دیگر نقاط جهان در‌زمانی‌که با آثار مادی و رسمی تجدد آشنا شدند، آگاهی‌شان از تجدد همان بود که می‌دیدند، می‌شنیدند و می‌خواندند و هنوز کمابیش با خرد تاریخی آسیب دیده خود به‌سر می‌بردند. یعنی تجدد برایشان مجموعه‌ای از اطلاعات بود و در خودآگاهی‌شان جایی پیدا نکرده بود، بلکه به‌تدریج به‌صورت‌های مختلف و شاید گاهی آشفته و پریشان در ناخودآگاهیشان خانه می‌کرد. در اقوام غیرغربی، مردمی هستند که اگر در خودآگاهیشان متجدد و متجددمآب نباشند، با دقت و مطالعه می‌توان انعکاس اصول و قواعد تجدد را به‌صورت پراکنده در ناخودآگاه تاریخیشان درک کرد؛ یعنی وجود آن‌ها هم با تجدد در آمیخته است. به این جهت آن‌ها هم لااقل برای آزادی خودشان به درک و شناخت تجدد نیاز دارند. ما همه به این شناخت نیاز داریم زیرا شناخت خودمان موکول به شناخت تجدد است.

داوری اردکانی اظهار کرد: معمولاً وقتی از شناخت سخن به میان می‌آید، بر وفق روشی که در دنیای جدید مقرر شده است، شناسنده یا فاعل شناسایی خود را در بیرون از متعلق شناخت فرض می کند و خود را در مقام پژوهشگر می بیند، ولی تجدد و غرب متجدد ابژه و متعلق شناسایی نیست، زیرا به صورت های مختلف در جان های مردمان خانه دارد. البته چنانکه گفته شد شناخت ابژکتیو جهان متجدد لازم و مفید است و همه مردم جهان نیاز دارند که از سیاست و اقتصاد و تاریخ و فرهنگ و علم و فلسفه اروپا و آمریکا (و تا حدودی دیگر مناطق جهان) اطلاع داشته باشند. اقتصادی که در دانشگاه ها می آموزند، اقتصاد آدام اسمیتی و ریکاردویی و مارکسیستی است. فلسفه اش نیز از افلاطون شروع می شود و به زمان حاضر اروپا و آمریکا می رسد. سیاست هم لیبرالیسم و سوسیالیسم و لیبرال دموکراسی و سوسیال دموکراسی و مارکسیسم و فاشیسم و استالینیسم و … است. اینها همه به روش علمی شناختنی است و ما هم به شناخت آن‌ها نیاز داریم، ولی با این مطالعات معلوم نمی شود که تجدد چیست و از کجا آمده است و به کجا می رود. هر چند که این مقدمات می‌تواند ما را در شناخت تجدد یاری کند. درست بگویم بدون این اطلاعات و معلومات شناخت تجدد دشوار می شود. اما دانستن اینها برای درک تجدد کافی نیست. تجدد نظم برآمده از خردی است که در اروپای غربی از زمان رنسانس به تدریج قوام پیدا کرده و در قرن هجدهم به تعیّن و مرحله تحقق رسیده و از آن زمان در سراسر روی زمین گسترده شده است.

در قدیم فرهنگ‌ها مرز داشته و گاهی مرزهایشان از مرز جغرافیایی و سیاسی محکم‌تر و بلندتر بوده و معمولاً جز دعوت و تعالیم انبیا کمتر چیزی می‌توانسته است از آن مرزها عبور کند. در دوران قبل از تجدد، مسیحیت و اسلام مرزها را درنوردیدند و در سراسر روی زمین دین و آیین اقوام گوناگون شدند، اما هیچ فرهنگی از چینی و مصری و یونانی و ایرانی جهانی نشد. تنها فرهنگ بشری که با سرعتی عجیب جهانگیر و فرمانروا شد، ظواهر و وجوهی از فرهنگ تجدد بود. فرهنگ جدید با همه فرهنگ ها تفاوت دارد. فرهنگ‌های قدیم خاص هر قوم بوده و با تحولات بسیار آرام و تدریجی دوام می‌یافته‌اند، اما فرهنگ جدیدِ تجدد بدون این‌که مردم اروپا انتظارش را داشته باشند با یک گسست عجیب تاریخی – فرهنگی در پایان قرون وسطی پدید آمد و با پدید آمدنش به دوران قرون وسطی پایان بخشید. اولین جلوه‌های این فرهنگ به وجهی تبیین‌ناپذیر در روح و جان نویسندگان و صاحب‌نظران و شاعران و فیلسوفان قرون پانزدهم و شانزدهم و هفدهم به‌وجود آمد و در قرن هجدهم مثلاً در تفکر کانت، نام و صورت خرد منورالفکری و خرد قانونگذار پیدا کرد. گسترش آن هم از قرن هجدهم آغاز شد. فریبندگیش در این بود که به حقوق بشر، آزادی و توانایی او وقع می نهاد، اما به‌نظر نمی‌رسد که این صفت در انتشارش چندان مؤثر بوده باشد، بلکه تجدد با اصل پیشرفت و نیروی گسترش یابنده به‌وجود آمده بود و نیروی گسترش را در درون خود داشت.

گمان می‌کنند و گمانشان بی‌وجه هم نیست که استعمار و شرق‌شناسی و جلوه روشن علم تکنولوژیک تجدد را به همه جای جهان برده است. در این‌که همه این‌ها دخالت داشته‌اند، شک نباید کرد؛ اما نکته بسیار دقیق و ظریف این است که علم تکنولوژیک و شرق‌شناسی و استعمار، عاملان و کارگزاران روح تجدد بوده‌اند، نه این‌که آن‌ها تجدد را ساخته و استقرار بخشیده و راه آن را معیّن کرده باشند. این تصور و تصدیق مکانیکی که غرب جدید و تجدد غربی با پدید آمدن علم و استعمار و شرق‌شناسی به‌وجود آمده و گسترش یافته است، بر هیچ اساس و برهانی استوار نیست و به کار اهل تحقیق و نظر نمی‌آید. البته اگر کسی تجدد غربی را مثلاً در علم یا در استعمار می‌بیند، بر او حَرَجی نیست، زیرا علم و استعمار و ادبیات و فلسفه جدید مظاهر و آیینه‌های تجددند و هر یک شأنی از آن به‌شمار می‌آیند.

با طرح این رأی شاید کسی بگوید اگر تجدد این است که به اشاره وصف شد، دیگر مواجهه با آن وجهی ندارد و باید در پیش آن سر فرود آورد و تسلیم شد. به این اِشکال باید توجه کرد، اما قبل از آن باید به معنی و چگونگی مواجهه اندیشید؛ زیرا هنوز این معنی روشن نیست و نمی‌دانیم کیست و چیست که با تجدد مواجه می‌شود و در این مواجهه از چه قدرت و دانشی برخوردار است. به‌عبارت‌دیگر، باید لااقل قبل از مواجهه وجوه و شرایط امکان آن را بررسی کرد. در شرایط کنونی کسانی قبل از آن‌که درک دقیقی از تجدد حاصل شده باشد، با آن مخالفند؛ اما مواجهه با تجدد مطلبی دیگر است که موقوف به درک و شناخت است و باید خود را در نظر و عمل برای آن آماده کرد.

 

برای مطالعه بخش دوم رجوع کنید به آدرس:

تأملی نظری-تاریخی در باب مواجهه ما و تجدد عوامل توسعه‌نیافتگی (بخش دوم)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.